زبان شعر در بیان شهر، 3 تجربه شاعرانه در شهرهای تهران، استانبول و کشمیر- محمدرضا حائری


زبان شعر در بیان شهر، 3 تجربه شاعرانه در شهرهای تهران، استانبول و کشمیر- محمدرضا حائری

نویسنده: مما
زبان شعر در بیان شهر، 3 تجربه شاعرانه در شهرهای تهران،استانبول و کشمیر- محمدرضا

زبان شعر در بیان شهر
3 تجربه شاعرانه در شهرهای تهران، استانبول و کشمیر
19 مرداد1394
 
در چارچوب نشست امروز با موضوع کلانشهر و ادبیات از انجا که شعر نیز بخشی از ادبیات محسوب می شود این بار گفتارم در واقع شعرخوانی است تحلیلی و نظری نیست. زبان شعر در خدمت بیان زوایای دیگری از شهر و معماری : با تجربۀ حضور در شهر کشمیر و کلانشهرهای استانبول و تهران و البته تجربه‌های شاعرانه‌ای که ترکیبی هستند از قصه‌ و خیال و طنز و بویژه طنز.
با دو پرسش شروع می‌کنم. پرسش‌هایی که پاسخ آنها از پیش معلوم است: مانند دوستی که از دوستی پرسید آن چه پرنده ایست که سیاهست آخر اسم آن غ است و به کلاغ معروف است...و منتظر بود دوستش اشتباه نکند.
آیا شهر می‌تواند به سرایش شعر منجر شود؟
آیا کوچه، محله، میدان، خانه و خیابان می‌توانند انگیزه شعر بشوند؟
همه شواهد بر این دلالت دارند که آری شهر می‌تواند زمینه‌ساز شعر باشد.
همه شواهد باستانشناسی، تاریخ ، تاریخ هنر و ادبیات، تجربه های روزمره همه گواهند که شعر می‌تواند؛ همانگونه که شهر و بنا می‌توانند سبب ساز نگارش مقاله و کتاب باشند.
چند هفته پیش در همین فضا با همکاری انجمن صنفی و خانه هنرمندان موفق شدیم مجلد 21 اندیشه ایرانشهر را با نام
" شهر و ادبیات" رونمایی کنیم. با همت دو جوان رعنا و علاقمند و توانا: مجید منصور رضایی و نوید پورمحمدرضا . در آن نشست و در آن شماره با عنوان"در و دیوار گواهی دهدم کاری هست"  در بارۀ خوانش شهر تهران گفتگو کردم.
اما در این نشست می‌خواهم از تجربه دیگری گفتگو کنم تجربه‌هایم را درباره اینکه چگونه شهر و کلانشهر به تولید ادبیات منجر می‌شوند. اگر فرصت هم باشد سه تجربه‌ام را درباره شعر و شهر یعنی بیشتر کمک گرفتن از زبان شعر و برای بیان شهر که به شهرهای استانبول، کشمیر و تهران مربوط می‌شوند بازگویم.
باید با شما در میان بگذارم که گاه برخی از برداشت‌هایم را از شهر و از زندگی نمی‌توانم به زبان مقاله، کتاب، رمان و یا داستان کوتاه بگویم به شعر متوسل می‌شوم. و مکرر پیش آمده که مضمون و کلام خود از ابتدا به حالت شعر در بیان آدمی بروز می‌کند. اینگونه بیان جلوه‌های دیگری از حقیقت را عیان می‌کنند. مثالی بزنم:
بارها از خودم پرسیده‌ام چرا در این شهر در تهران زندگی می‌کنم و از بیان چندین علت یکی بی‌آنکه بخواهم اینگونه به شعر نزدیک شد :
از میان سلاسل بهم پیوسته تاریخ
تنها سلسله البرز حضور مرا در این
شهر توجیه می‌کند.
 
این گونه بیان که به شعر نزدیک‌تر است و به طنز هم، واقعیت را نوع دیگری عیان می‌کند. یا بارها و بارها شاید به هزار برسد که از جاده‌های کشور عبور کرده‌ام و خرابه‌های تاریخی و باستانی فراوان دیده‌ام و هر دیدار تاثیری عمیق بر جای گذاشته و مرا با فکر و تفکر درگیر کرده و به تامل منجر شده . اگر تاملاتم را بنویسم مثنوی هفتاد من می‌شود و سنگ بزرگ علامت نزدن و ننوشتن است. پس به خطوطی که به شعر نزدیک‌تر است نوعی رضایت خاطر فراهم کرده‌ام. بعنوان مثال‌:
 
اکنون از آن عظمت پارین
 از آن شکوه و شو کت دیرین
جز تل خاک و آوار ... دیواره‌هایی واژگون
نشانی باقی به نمانده است.
این رمزیست باستانی میان سلاسل بهم پیوسته تاریخ
هخامنشیان به مادها گفتند
اعراب به ساسانیان
صفویان به سامانیان
و ما امروز نشان گذشته‌هایمان را اینگونه رمزخوانی می‌کنیم
تپه‌هایی که پدران و مادران ما هستند ... شهر آن‌ها را یکی یکی دفن می‌کند.
23/10/1388
 
با این قطعه به شدت یاد تپه سیلک هستم که چهل سال است شاهد تکه تکه از دست رفتنش هستم و ده‌ها تپه باستانی دیگر در سراسر کشور. این گونه شد که سال‌هاست شهر و سرزمین مرا به سرایش واداشته اند .
برای صفحه‌آرایی شماره محله و کلانشهر که آقای مهندس فلاح‌پسند سردبیری آن را بعهده داشتند گرافیست آن شماره خانم شهرزاد رضی مرا وادار کرد که با اشعاری مرتبط با شهر، کار صفحه ارایی را انجام دهیم. ایشان به ابتکار خود دو شعر مرا cut& paste  کردند و این محصول آن ابتکارست.
ماجرا به یک روز بارانیِ دودآلود در تهران مربوط است
سوژه‌ای در راه است...
معجزه‌ این است
روزی در میدان بزرگ شهر
چشمه‌ای زلال جوشید
شهر از طراوت چشمه به خویش ‌آمد
و پیش از آن که اولین سیگار را روشن کند
دست و رویش را خوب شست
آن روز موجی تند در هندسه مرطوب شهر جاری بود
گیاه و انسان برای آسمان آواز خواندند:
هی ابرهای خسیس!
هی ابرهای خسیس!
زندانی خود را آزاد کنید.
باران تمام روز در شهر جاری بود
سوژه‌ای در راه است...
و ماجرای سوژه‌ای در راه است به قطعه دیگری مربوط بود که به گفتگوی درونی شاعرانی که در خانه و اطاق نشسته و به دنبال سوژه در شهر می‌گردند مربوط است.
سوژه ای در راه است
کبریت و مداد و سیگار را آماده می‌کنم
سوژه زنگ می‌زند
کاغذ را برمی‌دارم و به‌آشپزخانه می‌روم
باید از سوژه پذیرایی کنم
بعد از مدت‌ها امروز
سوژه به سراغم می‌اید
چای می‌ریزم
سوژه منتظر است
سوژه چای پر رنگ دوست دارد
نمی‌دانم از کجا شروع کنم
می‌نویسیم آسمان
سوژه جایش را عوض می‌کند
روی صندلی راحتی می‌نشیند
می‌نویسم مردم
مردد است سوژه
سیگار می‌کشد
می‌گویم ممکن است سرطان بگیری
می‌نویسم سلامت، شادی، عشق
سوژه کاملا گیج شده
چیزی هم نمی‌گوید
.....
چند فنجان خالی
یک پاکت سیگار خالی
ویک زیر سیگاری پر
سوژه برمی‌خیزد
می‌نویسم جدایی، فراق، هجران
سوژه می‌گوید خداحافظ
و در را محکم پشت سرش می‌بندد!!
27 فروردین 1365
در همان شماره محله و کلانشهر که با نزدیکی شماره اندیشه ایرانشهر بود قطعه شعر دیگری با نام پیاده در کلانشهر چاپ شده. که گفتگویی است میان سه نسل: جوان ، میانسال و کهنسال.
در این قطعه مسئولیت میانسال را محمدرضا حائری بر عهده گرفته و این گفتگو ئیست به هنگام پیاده‌روی سه نفر در کلانشهر و می تواند همچنان ادامه یابد بر محور و با حفظ دوستی بین نسل‌ها. 
 
پیاده در کلانشهر تهران
 
پیاده با دوستان جانی
یکی کهنسالی و دیگری جوانی
در شهر قدم می‌زدیم.
من در میانه...شانه به شانه ....به‌رسم گردش‌های شبانه
با هرگامی و کلامی سرنوشت را رقم می‌زدیم.
در شهری که به چشم برهم‌زدنی تغییر می‌کند
در شهری که خوابهای آشفته را تعبیر می‌کند
شهری که می‌زاید
پل می‌زاید
زمین را می‌شکافد
نقب می‌زند
تونل می‌زاید
و اندرین میانه اما آسفالت
آه اما آسفالت نشانه دیگر بود
کهنسالی همجوار شانه راست و جوانی وصل شانه دیگر بود.
با هر گامی به پیش شهر ناآشنا‌تر می‌نمود.
جوان از شانه چپ می‌غرید
کهنسالی از شانه راست می‌نالید
هر سه کژمی‌شدیم ...مژ می‌شدیم
می‌ایستادیم    روان می‌شدیم
ازین می‌گفتیم    از آن می‌شدیم
کهنسالی با حیرتی حسرت‌بار می‌پرسید ما کجا هستیم؟
آیا این ما نبودیم که بدینجا رسیدیم؟
چنان می‌نمود و چنین می‌نالید
چشم بر جوان می‌دوخت و برخود می‌بالید.
جوانی می‌پرسید
چه جای ماندن وکشف و کشاف است
به کجای این شهر بیاویزم
آینده‌ام را کاین چنین خیالباف است ...
می‌گفت و عزم رفتن می‌نمود.
دست جوانی را رها نمی‌کردم تا شاید کهنسالی
این آخرین بازمانده زادگاه غریب
از باستانشناسی آسفالت و پل و سیمان
سربلند و قصه سرکند
می‌دیدم جوان گوش پهن کرده
تا از کهنسالی و کلام حقیقتی زاده شود
و من در میانه دو دوست
دو دست را می‌فشردم و رها نمی‌کردم
دو دست را می‌فشردم و رها نمی‌کردم.
***
قرار ملاقات در کلانشهر
راندوو ...
 
گل از گلت می‌شکفد
دلداده بی‌قرار .
دو گل برگونه‌هایت
و یک باغ در چشمانت
لرزش ابروانت
از شوق دیدار.
درست رو در روی یار
در ازدحام کوچه و در و دیوار
مرداد 1365
***
درباره‌ی پنجره، چشم‌انداز و بسط چشم‌اندازی و محافظت از درختان
در مأمن درخت
 
در مأمن درخت
هر فصل پنجره‌ایست
با چشم‌اندازی از بهاری تا بهاری دیگر.
در خانه نابینای آدمیزاد مقیم
درپشت هر پنجره پرده‌ایست
و در پس هر پنجره پرده‌ای و دیواری دیگر.
نفسی می‌آید و بی‌حوصله بازمی‌گردد
قفسی می‌سازند و باشتاب پرده اقامت می‌پوشانند.
در مأمن درخت
هر فصل پنجره‌ایست که به چهار فصل گشوده می شود
پرنده بی‌آنکه لاف عقل ببازد
پرمی‌زند
و در مأمن درخت آشیانه می‌سازد.
***
در باره تجربه هائی از معماری ایران در خانه های تاریخی کاشان و اینکه عمارت بدون آب و حوض منعکس کننده عمارت در معماری ایران معنائی ندارد.
گفتگو با عمارت
عشق در ایوان مشرف به آبدان می‌شکفد
تمامی پنجره‌ها، ستون‌ها، سایه روشن‌ها، پر و خالی‌ها
بر تلالو مواج آب حضور می‌یابند
تا مجاز حیات رویت شود.
وقت، وقت بوسه است
فصل،فصل یگانگی است
در آغوش سایه‌گاه مسقف باد
شهر با حضور آغاز می‌شود
و ساختن با نور
تنها و تنها این جا جایگاه بوسیدن است
و میعادگاه نگاه.
دو دلداده بهم می‌نگرند
بی‌آنکه بدانند
در حلقه بینایی یکدیگر
قرن‌هاست که گرفتار آمده‌اند.
4/11/1386
***
شرح : جدال با رختخواب در روزهای تعطیل در تهران برای کوهنوردان و عشاق البرز. خیلی از تهرانی‌ها و ایرانی‌ها دلبسته البرز هستند. کوهنوردی و کوهپیمایی در دامنه‌ها ارتفاعات سلسله جبال البرز از جذاب‌ترین تفریحات مردم تهران می‌باشد.
شعر
در گیر وسوسه‌ای
هوس‌انگیزتر از
خواب بامدادی .
دو ساق بلند علاقمند
و به کفایت استوار .
و کبودی البرز...
آغوش گشوده ودر انتظار.
 
***
شرح: باز در ستایش البرز هنگامی که کوهنوردی که در حال باز گشت است به کوهنوردی که رو به بالا دارد می گوید خسته نباشی و این بار این گفتگو با آواهای موسیقی رد و بدل شد.
آوای سلام دو رهگذر در دارآباد
آواز خوانان
از بلندای البرز
به پایین می‌امد
و صدایش دره‌ها را به شنیدن دعوت می‌کرد
بر رنگ پاییز
درنگی ناچیز می‌کنند
پرشور
رهروان بالایی و پایینی
در حزن ماهور
پاییز 1367 یا 1368
***
نقد این گونه رشد شهری و تراکم فروشی در تهران
پرسشی در بارۀ چشم انداز هائی که البرز پیش ازین ساخت و سازها ناظر بوده
دیروز البرز
 
دیروز البرز
دیروز نبود
پریروز هم نبود.
سال‌هاست پیش از آمدن تاریخ
بدین جهان باریک
البرز امروز، دیروز داشت.
دیروز البرز امروز کی بود؟
البرز مادها ؟ هخامنش؟البرز سلجوق،قاجار؟
اکنون که بر دامن دامنه‌هاش
هنوز پاییز می‌درخشد
پاییز می‌درخشد هنوز امروز
 برمتن نقره‌‌فام البرز
برمتن نقره‌‌فام البرز جاریست جوی‌های خون
خون ناحق تبریزی
خون نامرادی اقاقیا
خون بی‌دفاع چنار
خون برگ‌های نونهال می‌چکد از شاخ
برگ‌های پاییز می‌بارد از آسمان تار
برگ می‌ریزد از بهار
 از بهار البرز  امروز
مرگ می‌بارد ا ز جوار
از جوار  البرز   امروز
***
چنارهای ولی‌عصر در زمستان
 
اول حریر سبزش را از تن به در کرد
اندامش سفید و موزون
و بعد در میان سینه‌هایش
آه
درخت
آشیانه کبوتر را فاش کرد
1365
***
 
در پارک لاله از زبان مجسمه خیام که تا سال 1364  آنجا نشسته بود و باغبانی که اجازه خلوت و آرامش نمی داد و ستایش باغچه های مملو از رزهای پارک لاله
 
فروردین بود
به این باغبان پیر گفتم
آرامش دریای ساقه‌ها سبز را برهم نزن
با خشم
پاروی آهنینش را برداشت
و از ساحل دور شد
آنقدر دور
که اردیبهشت آمد
آنوقت
ساقه‌های سبز آنچنان طوفان سرخی به پا کردند.
که دیگر از باغبان نشانی به دست نیامد
پیرمرد سپید پوش با لبخندی آرام تر از همیشه بر سکّو نشسته بود
2 اردیبهشت 1364
***
سوء استفاده از کارگران مُسِن در ساخت وساز ها
عمله پیر
 
تف کرد
در میان دو دست پینه بسته‌اش
پیرمرد
تا تنگ‌تر بغل زند
دسته چوبین بیل را .
می‌زد نفس
غرق عرق در این سراچه سرد
چون
خاک با او سر ناساز ساز کرده بود
امروز نیز
نان زنده ماندنش
در این خاک تیره نهفته است
تا خاک به میان نگیرد
جسم فرسوده او را
فردا.
5 بهمن 1358
***
در ستایش نیم قرن رشد شهری کلانشهر استانبول
در شهر
 
عجیب؟ چه عجیب؟ چه ؟ عجیب؟
موزون ؟ چه ؟ موزون ؟ چه موزون و عمیق
در میان جماعتی بر جای مانده از تاریخ
زمان بی‌شتاب می‌گذرد
مردمان نگاه می کنند و می بینند .
نگاه می کنند و می بینند می بینند و می‌گویند؛
می‌گویند هر آنچه شهر را دیگر می‌کند
می‌گویند از آنچه آنی ندارد، زمانی ندارد، با زمین مهربانی ندارد .
می ‌گویند از آنچه جانی ندارد. خان و مانی ندارد؛ در اندیشه گمانی ندارد.
عجیب ؟ چه ، عجیب ؟
گوش‌های شهر می‌شنود چشمان شهر می‌بیند
می‌بیند چشمان شهر این را که آنی ندارد
و عجیب‌تر آنکه مردمان شهر چون می‌شنوند مشتاق‌تر می‌شوند
شهر، شهرتر می‌شود ،شهرترین می‌شود؛ با طراوت قرین می‌شود.
و این در میان جماعتی که مایانیم عجیب‌تر می‌نماید
کسانی می‌بینند و می‌گویند و دانه می‌کارند
کسانی می‌شنوند و می‌جویند و آبیاری می‌کنند
***
 
در خیابان‌های کلانشهر استانبول
در خیابان
 
به چشم می دیدم و خود را به خواب می‌سپردم
در خیابان‌های شهر
مردمان سبک و رها در دهر
در و دیوار و دکان
هموار و همراه مردمان
زنان بی‌آنکه هراسی بر چهره و دل حمل کنند
زائران خیابان بودند
و دختران در بیرون از حصارخانه جوانه می‌زدند
در پیرامون پیشانی درخشان مادران فردا
آبشارهایی از ابریشم جاری بود
در خیابان به چشم می‌دیدم و خود را به خواب می‌زدم
خیرگی نبود
مردانِ ترانه‌خوان با لبخند می‌آمدند و می‌گذشتند
زنان می‌خندیدند
از مکان، زمان می‌روئید و از زمان شهر .
کسی با حراست دیگری معاش نمی‌کرد.
چیرگی نبود
آنکه باور داشت، با جمالی از پوشش، جان و جمالش را می‌پوشانید
مزدی به ترازو داری اعانه نمی‌شد
تا با عقربه عقوبت روی و موی و گیسوی این و آن را بسنجد
حریم زنان حرمت مردان بود
و شرف مکان اشراف زمان
در خیابان به چشم می‌دیدم و بیداری خود را انکار می‌کردم
از خیابان اصرار و از من انکار
خیابان بیدار   خیابان هوشیار
***
صبحگاهان... در ایوان محل اقامت در استانبول مشرف به دریا که یک خانه  قدیمی بازسازی شده بود
در ایوان
 
حضور بدون درگیری
تماشا با تدبیر
در ایوان نشسته و خیس نخواهم شد
شب با ملایمت نسیم به سحر می‌رسد
باران بی‌انکه اعلام کند
جای به خورشید سوزان می‌سپرد
بی‌آنکه از آفتاب به سوزم، یا از باران تر شوم یا از قلمرو خویشتنم دورتر شوم
در ایوان نشسته‌ام ؛
هم‌سایه هم باران. هم ابر، هم افتاب. هم بیرون، هم درون.
و اینچنین نظاره‌گر و شنیدارم .
قهقهه‌ای نه از ره تمسخر
مرغ دریایی می‌خندد و
آوای خود را به مرغ دیگر می‌سپارد
همهمۀ  پیاپی مرغ و باران و آفتاب
بر فراز بام‌های مورب
با نظمی جاودانی  می‌روند و می‌آیند .
چه باران ببارد چه نبارد
چه سایه باشد چه آفتاب
بی‌پرس‌وجو
بی‌جنب‌و جوش
بی‌خورد و خوراک صبحگاهی
در ایوان نشسته‌ام
و دریا راست آن جاست
دو شیب ملایم، تمدن را به دریا می‌رسانند
سایش سفال تمدن؛ بر فراز بام‌های مورب قرنی است که برقی از اطمینان به آینده آفریده
دریا سبز، تمدن اخرایی با پنجره‌های از بینایی.
در ایوان دوام می‌آورم
و وسوسه اشتهایم را
با قهقهه مرغان دریایی
قهوه صبحگاهی
ونسیمی که همچنان با ملایمت
از فراز تمدن اخرایی عبور می‌کند
سیراب می‌کنم.
***
در استانبول مانند دوران پیش از انقلاب در ایران مجسمه های شاهان  را  در میان میادین می گذارند و این مجسمه ها از گزند باد و باران و عبور پرندگان بی نصیب نمی مانند.
در میدان
 
کبوتران...
دقیق‌ترینند...
به نشانه‌گیری شانه‌ها و کلاه مجسمۀ سلطان در میدان.
روح سلطان به خشم با خود نجوا می‌کند.
باید تربیت کبوتران را اجباری می‌کردم
  باید کبوتران را زندان می‌کردم
اما با این وجود
اکنون آیا بگذارند
مجسمه های دیگرم را
در میدان‌های شهر؟!
سوم تیرماه 1386
***
کشمیر  در پای هیمالیا مملو از رودخانه های خروشان و حمل و نقل کالا و مسافران با قایقهای کوچک، گوشه و کنار های سحر آمیز، هم فضاهای هند و هم ونیز،  با مردمانی که عاشق پارسی زبان ها و پارسیان هستند، لباسهای رنگی محلی و آب و هائی سرد و معتدل و مردانی که در زیر ردای خود برای گرم شدن منقل حمل می کنند و  در هر کجایش مردمانی در حال برگزاری آئین و مراسم هستند. همه گونه تمدنی در کنار هم ، کشمیر آغاز و انجام تمدن را شهادت می دهد. اگر قرار بود مشاهدات جهار پنج روز اقامت را در کشمیر بنویسم یک کتاب قطور می شد
شهادتی برآفرینش
 
دریاچه‌ای از آرامش
کوهستانی از مخمل
و قلعه‌ای از راز.
بر مارپیچ هیچ می‌رفتند
و قلب‌هاشان از شادی
بادآورده بود.
روح زمان
در خواب آشفته زمین غنوده بود.
ابتدای آفرینش بود:
سنگ و برگ و آب
عشق و روح و شتاب
مهیا!
رود از میان حیات
گل‌آلوده می‌گذشت
بر سطح سیال سیاه آّب
سحرگاه شعله‌ها
در غروب شعاع‌های خورشید
در دوسویه‌ای از آینه ، روشن می‌شد
حیات گل‌آلوده بود...
بر پشت پله پیلان صبور
چنار و بنفشه رویید
باغ بامهایی بی‌کران
بر نردبام‌هایی از خزان ایام
سبز شد .
هیاهو شاخه‌های درختان موقر
آرامش تابش خورشید را
بر صیقل آب برهم می‌زند.
آب بستر همیشه را
برای خاک گسترده بود
حیات گل‌آلوده بود ...
در سطوح جاودانۀ روشن و تاریک زمانه
هندسه باران‌های شبانه
احساس را خیس می‌کرد.
قهر و ناز مدوام ابر و افتاب
و بی‌میلی فیروزه‌ای بر فراز آب.
دو ماه در مهتابی جهان
تابان.
درست چند سال بعد از آفرینش
بر متن آبی بی‌ابر
بیرون از آسمان عاصی
در مکر مکروه آبگیر صداقت
کبوتران کبود
بر بام بود و نبود
دانه دانه
چینه دان انبوه را می‌انباشتند.
ماران رام
آرام
بر مارپیچ اندام پیچ پیچ مردی برهنه
لیسه می‌کشیدند.
تنی چند از زنان
بر تنه ها یی تازه
از درختان سبز می ماندند
تا دست‌هاشان بر شاخ شکوفه کند.
مردان عاشق ارّه‌ها را
به دورتر درّه‌ها بردند
زبان اژدها بر پیشانی بلند آرزوهای مردانگی
و بال‌های سپید زنانگی بر یال‌های اندیشه
بالا پوشی پشمین برای مردان
و تن پوشی از ارغوان
بر تن زنان.
مردها آبستن خاکستر نشین
و زنان آینه‌دار طلعت ماه و زمین.
با اولین بوسه
پاره پاره‌های غزل ازلی آفرینش
آفریده شد.
آوای صورتی پرستو را
درپایاب سپید بید
نمی‌شنوی؟!
فروردین 1367
محمدرضا حائری

صدای این جلسه را در لینک زیر میتوانید دانلود کنید.
https://www.dropbox.com/s/qjr6dbv74acuw6a/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%20%D8...